Lynette: I brought this on myself. I tell Tom: I want you to be your own man
But the truth is, I don’t
I want him to have what he wants, if it’s what I want
I’m a bitch with a capital C
Season 3, Episode 6: Sweetheart, I Have to Confess
ديروز ( 25 خرداد 1388 ) بايد در تاريخ اين مملكت ثبت شود. به نظرم راه پيمايي آرام ديروز فارغ از به نتيجه رسيدن آن ( ابطال راي گيري ) بزرگترين گامي بوده كه در جهت جمهوريت نظام و رسيدن به دموكراسي در اين 30 سال گذشته در ايران برداشته شده، حتي شايد از 2 خرداد هم بزرگتر، زيرا آگاهنه بودن آن از هر عامل ديگري در آن مهمتر بود.
ديروز هرچند هيچ كدام از دوستاني كه باهم قرار گذاشته بوديم را به جهت قطع خطوط موبايل پيدا نكردم اما آدمهايي را در مسير حركت ديدم كه شايد 5 يا 10 سال بود نديده بودمشان، راستش را بگويم هيچ گاه از ديدن آنها اين چنين خوشحال نميشدم، انقدر كه همه شان را در بغل ميگرفتم و شاديمان را به هم تقسيم ميكرديم. حتي راه رفتن در كنار مردمي كه هيچ نميشناختمشان بيش از حد جذاب بود و شيرين.
![]()
ديروز موقع برگشت داشتم براي خودم جمعيت حاضر در راهپيمايي را تخمين ميزدم شايد بين 2 – 3 ميليون نفر، بعد پيش خودم فكر كردم طبق آمار هاي احمدي نژادي اگه اين جمعيت براي اون اومده بودن حتما جمعيت و بيش از چند صد ميليون نفر تخمين ميزد.
به مثابه تمام شدن . . .
راستش را بگويم، ديروز كمترين احتمالي براي قهرماني استقلال نميدادم، انقدر كه حتي وقتي تو ماشين مشغول رانندگي بودم فكر گوش كردن به راديو و شنيدن گزارش بازي هم به سرم نزده بود. تا اين كه ده دقيق مانده به پايان بازي سرويس مدرسهاي از كنارم رد شد و پسر شاد و شنگولي كه كمرش و تا نصفه از ماشين بيرون كرده بود، داد زد: « فقط فولاد » تو اين لحظه بود كه خود رو به تمامي با شادي اون پسر شريك دونستم و اين گونه استقلال قهرمان ايران شد.
وقتي هم كه شب تصاوير قهرماني و اهداي جام مسابقات و از تلويزيون ديدم، شيريني لحظات قهرماني پارسال جام حذفي كه با چند تا از رفقا تو استاديوم بودم دو باره برايم تكرار شد.
نوشته هاي زير بويژه نوشته خسرو نقيبي را از دست ندهيد.
معجزهی خدایی که امیرش را دوست داشت (خسرو نقیبی)
مهم نیست دیگر...ما قهرمانیم (ناتور)
ماموریت
غیرممکن انجام شد (يك پنجره)
مجید با خودش: خوش به سعادتتون كه ميرين روضه، جاتون وسط بهشته، ما كه دنيامون شده آخرت يزيد. كيه ما رو ببره روضه؟ آقا مجيد تو رو چه به روضه، روضه خودتي، گريه كن نداري، وگرنه خودت مصيبتي، دلت كربلاست ...
سوته دلان، زنده ياد علي حاتمي
بني آدم، بني عادت است و دلخوش عادات و روزمرهگي ها؛ پابسته شهر و ديار خويش و گريزان از جوش و خروش. ليکن مشيت ذات روزگار بر اين مقدر است تا گاه، ديدار مه رويي، تلاطمي در مرداب ساکن زندگي آدمي افکند و در محاکات روزگار زمينه و اسباب آزمايشي مهيا گردد.
پس آنان که اهل بصيرتند بر کرده خويش به ديده ترديد مي نگرند و از دل فراز و فرود زمانه راه خويش را به سمت مبداء هستي باز مي شناسند و چشم بر زيباروي بسته، چندي طريق ذكر و شكر و خدمت و طاعت و ايثار و قناعت و تحمل و توكل بر ميگزينند.
و غير چون من، ره و رسم رندي پيش گرفته، حكميت روز جزا را شيرينتر از فراق آغوش معشوق و دل به مجاهده بستن را آسانتر از چشم از مشاهده بر گرفتن دانسته و با دلي آشفته و شوري در سر به جرگه حلقه به گوشان معشوق درآمده، در پي جفاي او ايامي چند سپري كرده و باقي عمر چون سعدي با ضميري روشن حكايت آن دوران بر سر هر كوي و برزن باز گويند.
پ.ن1) تقديم به مه روي اين روزها
پ.ن2) فكر اين گونه نوشتن را مصطفي در سرم انداخت كه بايد از او تشكر كنم
پ.ن3) با اين همه سعدي استاد است و ما همه شاگردانيم
تو رو ميبينمت شايد يه روزي، مثلا پونزده - بيست سال ديگه، وقتي كه من يه آدم كاملا جا افتاده شدم. يه روزي كه موهام ديگه كاملا كم پشته و ريشهاي بلندم نصفشون رو به سفيدي زده، يه روزي كه كمي چاقتر از امروزم هستم و يه پالتوي بلند مشكي پوشيدم.
تو رو ميبينمت بعد سالها، با تمام جذابيتهاي زني به سن و سال خودت و اين كه خودت ميدوني هرچي از سنّت ميگذره زيباتر ميشي.
تو رو ميبينمت - شايد به اتفاق - نميدونم كجا، شايد تو يه كشور ديگه، شايد تو فرودگاه، شايد تو يه كافه يا حتي تو خيابون. بي اهميت زياد دادن به آدمهايي كه ممكنه با من يا تو باشن، كمي حرف ميزنيم، شايد پنج يا ده دقيقه يا اگه جايي برا نشستن باشه كمي بيشتر، يك يا دو ساعت. بعد موقع خداحافظي وقتي ميام جلو تا هم و بغل كنيم، آروم در گوشت ميگم: "ميدوني، من هنوز عاشقتم."
بعضي وقتها هست كه تو فكر ميكني اگه فلان كار و كرده بودم، اگه بيشتر درس خونده بودم، اگه بيشتر محبت ميكردم، اگه از اول حواسم و جمع ميكردم، اگه، اگه، اگه و ... اگه هر كدوم از كارها رو ميكردم نتيجه بهتري ميگرفتم. اينجا است كه حس غم و اندوه زيادي تو رو فرا ميگيره، كه يا بعد مدتي فراموش ميشه، يا سعي ميكني به تغيير دادنش و از اول شروع كردن، يا نه مثل يه زخم قديمي ميمونه تو ذهنت كه گه گاهي سر باز ميكنه.
اما يه وقتايي هست، يه وقتاي كمي كه هرچي به اطرافت نگاه ميكني هيچ كاري ازت بر نميياد، يعني سعي و تلاش تو هيچي و نميتونه تغيير بده، توي جبر زمونه گير كردي، تمام اتفاقها بدون اين كه تو توش سهمي داشته باشي داره ميافته، توي تحصيل، توي دوستيهات، توي رابطه، تو شركت، تو مملكت و ... اون وقته كه خستگي بهت غلبه ميكنه و گاهي ديگه نميتوني درد مزمني و كه مدتيه با خودت ميكشيش و هر بار سعي ميكني با يه خنده و چهره متفاوت تمومش كني، مخفيش كني.
اون وقته كه بايد بري راه بري، براي ساعتها، كيلومترها بيتوجه به اين كه اطرافت چي ميگذره، بيتوجه به بارون نمنم و هواي دو نفره، بي توجه به عابرهايي كه از كنارت رد ميشن و ماشينهايي كه به روت آب ميپاشن. بي توجه به مسير، مغازهها، كتاب فروشيها، درختها، بيياد آوري خاطراتي كه ممكنه قبلا تو اون خيابانها داشته باشي و بي سيگار. مثل كسي كه داره از مرگ فرار ميكنه، فرصت ايستادن، نگاه كردن و فكر كردن به هيچ چيزي و نبايد به خودت بدي. بايد انقدر بري تا وقتي تصميم ميگيري برگردي فقط بتوني يه ماشين بگيري به سمت خونه. حتي به قيمتي هم كه راننده ميگه فكر نكني. تو ماشين خوابت ببره و راننده دو بار بيدارت كنه تا آدرس و ازت به پرسه. بايد انقدر راه رفته باشي كه تو بالا رفتن مجبور بشي دستت و بگيري به نرده كنار راه پله و وقتي مي رسي خونه تهمونده انرژيت به يه سلام بگذره و همون جور خيس رو تخت ولو بشي و جيغ و داداي مامانت و هم نشنوي.
چه بی تابانه میخواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه میخواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه میخواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه میخواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه میخواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه میخواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه میخواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
انصاری فر: آقا امام زمان(ع) نسبت به مديريت در پرسپوليس عنايت دارند.
من را باش فكر ميكردم فقط يك نفر در اين مملكت توهم دارد، نگو اينجا همه توهم زدهاند.
اگزيستانسياليستها با هوش ترين فلاسفهاند وقتي ميگويند: "دنيا ازدحام تنهايان است". اما نميدانم آنها براي گذر از اين وضعيت تراژيك است كه دانسته دروغ ميگويند، يا ندانسته اشتباه ميكنند وقتي ميخواهند با "عشق" سر و ته قضيه را هم بياورند و راه فراري نشان دهند.

منو درگیر خودت کن، تا جهانم زیر و رو شه،
تا سکوت هر شب من با هجومت رو به رو شه
بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم،
منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم.
تو كنعان يه جايي هست، كه مرتضي (محمد رضا فروتن) داره با مينا ( ترانه علي دوستي) بحث ميكنه و ميگه: «تو قول دادي، بياي شمال»، مينا ميگه: «مگه نميبيني شرايط عوض شده»، بعد فروتن لحنش و كمي تند ميكنه و ادامه ميده: «قول يعني حتي اگه شرايطم عوض شد، پاي حرفت بموني»، آخراي فيلم هم وقتي مرتضي بعد از فوت مادرش روسري يادگار اون و ميده به مينا ميگه: «برو استراحت كن فردا صبح بر ميگرديم تهران، بعد از محضر من بر ميگردم اينجا»، مينا ميگه «نه نميخواد»، اما مرتضي ميگه «من قول دادم پس بر ميگرديم» ( نقل به مضمون)
آدمايي كه يه سري اصولي تو زندگيشون دارن، تو ذهن من از اين ديدگاه به دو دسته تقسيم ميشن. دسته اول كسايي هستن كه تا جاي ممكن قولي به كسي نميدن، تا اگه شرايط تغيير كرد و نتونستن انجامش بدن، چيزي و از دست نداده باشن و برخلاف اصولشون عمل نكرده باشن. اما دسته دوم، آدمايي هستن كه اصلا دوست دارن قول بدن، كه حتي اگه شرايطم تغيير كرد پاي حرف و قولشون بمونن، حتي اگه خيلي ضرر كنن.
من از دسته دومم.
بعد از يك سال و نيم پايان نامهام تمام شد. اما آن لحظه كه در كنار اساتيد داور و راهنمايم ايستاده بودم تا نمرهام را اعلام كنند، وقتي داشتم به روبرويم نگاه ميكردم و دوستانم را ميديدم كه در كنار خانوادهام ايستاده بودند. انگار به چيزي بيشتر از يك مدرك تحصيلي رسيده بودم. دوستاني را كشف كرده بودم كه ارزششان برايم هزار برابر شده بود. مقداد و همسرش با محمود شب قبلش آمده بودند، نجوا و هستي و رضا نيز كه با من و خواهرم دو روز زودتر به اصفهان رفته بوديم و حضورشان كلي دلگرمي بود.
منشي گروه ميگفت: اينجا فقط گه گداري روز دفاع مادر و پدر دانشجويان در جلسه شركت ميكنند، اما شما چقدر دوستان نزديك داريد كه همه از تهران براي جلسه دفاع شما به اصفهان آمدهاند. تازه نميدانست 5-6 نفر ديگر هم بودند كه اگر مشكل پيش نميآمد حتما خود را ميرساندند و من هم برايش نگفتم ريرا چقدر نگران بود و دلهره داشت و وقتي ديده بود زمان دفاع طولاني شده، چند بار با خطم تماس گرفته بود و چه ذوقي كرد وقتي نمرهام را از پشت تلفن شنيد. ميگون كه برايم هورا كشيده بود آن روز و حامد و محسن و ميثم و الهام و سينا و حميد و خيليهاي ديگر كه در كمتر از چند ساعت همگي زنگ زدند و از چند و چون دفاع جويا شدند.
هيچ كاري سخت نيست، وقتي دوستاني داشته باشي كه باورت داشته باشند.
دارم فكر ميكنم اين بار كه ميرم تو كافه هميشگي، چه جوري ميتونم به تصوير بالاي ديوارش نگاه كنم و سعي كنم احساساتم رو تو خودم نگه دارم.
وقتي ديشب شنيدم كه مرد، تمام اون سالهايي كه با اون بزرگ شدم تو ذهنم زنده شد. اون زمانهايي كه تمام فيلم ديدن ما خلاصه ميشد به فيلمهاي ويدئويي كه تك و توك گيرمون مياومد. به فيلمهاي كه هنگام تماشا كردنشون نميدونستيم داريم چه شاهكارهايي رو نگاه ميكنيم.
تمام اون سالهايي كه هنوز نميدونستم اين مرد خوشتيپ ِ جذاب ِِ خود ويران گري كه در «گربه روي شيرواني داغ» ميگه: میلیون ها سوئیچ در مغزم هست که با مشروب به کار میافتند !همون پل نيومني است كه بعدها شناختمش.

تمام فيلمهاي دوران كودكي و نوجواني چون تابستان گرم طولانی ، نيش، تيرانداز چپ دست، بوچ کسیدی و ساندنس کيد، آسمان خراش جهنمي كه با بزرگتر شدنم يكي يكي دنبالشان گشتم تا پيدايشان كنم و ديدن دوباره و دوباره آنها با اين تفاوت كه اين بار ميدونستم دارم چه شاهكارهايي رو ميبينم.

اما تمام فيلمها و خاطرات فيلمهاي پل نيومن به كنار، بيليارد باز فيلم ديگهاي بوده براي من. اونجايي كه ادي (پل نيومن) رو به سارا ميگه: "برا بردن فقط استعداد كافي نيست، آدم بايد شخصيت داشته باشه." شايد اين جمله يكي از تاثيرگذار ترين جملههاي تمام طول زندگيم بوده.
تو شخصيتش و داشتي پل، خيلي زياد.
پ.ن ) تيتر اشاره به ديالوگي از فيلم بيليارد باز، شاهكار فلسن داره كه ادي (پل نيومن) رو به جرج سي اسكات ميگه :" آقا تمام شب بردمش، تمام روز هم مي برمش."