تبليغاتX
صبا بی‌قرار

شيشه عينكم شده عين سي دي فيلم پورنو، از بس روش خش افتاده.


+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 18:17  توسط حمید رضا  | 


بايد تجربه كرد، هر چند وقت يك بار، مستي را در تنهايي، تنهايي را به مستي. بايد نشست و با هر پيمانه مزه مزه كرد تمام خاطره‌ها را، تمام روزها را، تمام لحظات و تمام آدم‌ها را.

بايد بنشيني و خودت ساقي خودت باشي. بايد خودت مزه بچيني، خودت شراب بريزي، خودت «سلامتي» بگي، خودت «نوش» بگي و خودت نوش كني.

بايد خودت شاهد خودت باشي، شاهد كمر باريكِ مو بلندِ ابرو كمند، شاهد شيرين لب و شيرين سخن ِ بازاري، حتي، حتي بايد شاهد قدسي خودت باشي.

آره، بايد خودت شاهد خودت باشي، شاهد همه درد‌ها و همه غم‌ها. بايد با هر دردي كه به ياد مياري، يه پيمانه پر كني، بايد تلخي غم‌ها را، تلخي روزگار را با تلخي شراب پاكشون كني. بايد انقدر بريزي و نوش كني تا آخر شب كه تو مستي به خواب مي‌ري، وقتي صبح با هشياري از خواب بيدار مي‌شي ديگه هيچ دردي و هيچ غمي تو وجودت نباشه.

بايد تجربه كرد، هر چند وقت يك بار اين مستي‌هاي تك نفره را.


+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 11:9  توسط حمید رضا  | 


نامجو مي‌خواند، من هم زمزمه مي‌كنم:

De la Sierra Morena,
Cielito lindo, vienen bajando,
Un par de ojitos negros,
Cielito lindo, de contrabando.

از دور مي‌آيي، در آينه مي‌بينمت:

vienen bajando, Un par de ojitos negros

vienen bajando, Un par de ojitos negros

مي‌رويم تهران گردي، از زير پل حافظ از جلوي حوزه هنري رد مي‌شويم برايت تعريف مي‌كنم روزهاي بسياري را كه آن جا گذراندم. نام آدم‌هايي را مي‌گويم كه كنارشان آنجا فيلم ديدم، حبيب رضايي، سروش صحت، ابراهيم حاتمي‌كيا و چند نفر ديگر. از كنار تالار وحدت كه عبور مي‌كنيم تو غر مي‌زني چقدر جايش بد است، چقدر دور است. به سفارت كه روسيه مي‌رسيم، قرار سيزده آبان را مرور مي‌كنيم، نامجو هم از گلادياتورها مي‌خواند. كمي آن سو تر جلوي سفارت فرانسه، رنگ و روي دوست دختر فرانسوي سال‌هاي آينده من رو زير ذره بين مي بريم و حسابي مي‌خنديم. تو ترافيك پاساژ علائدين را مي‌بينيم. در چهار راه استامبول دلار فروش‌ها را از دور مي‌بينيم، منم هم يادم مي‌رود پاساژ پلاسكو را نشانت دهم و از رفيق كفش فروشم بابك برايت بگويم. اسم تابلو لاله زار را كه مي‌بيني ذوق مي‌كني. سعدي را مي‌پيچم پايين، داستان ضبط خريدنم را از پشت شهرداري برايت مي‌گويم و تو از ميكرو و سگا خريدنت حرف مي‌زني. نشانت مي‌دهم مير حسين كجاي ميدان توپخانه ايستاده بود و با بلندگوي دستي سخنراني مي‌كرد. هر دو لب ور مي‌چينيم و افسوس مي‌خوريم. ماشين و تو كوچه روبروي بنياد سينمايي فارابي پارك مي‌كنيم و پياده از جلوي كافه گل رضاييه رد مي‌شيم و نقشه سري بعد رو مي‌كشيم. گردشمان ختم مي‌شود به كافه نادري و استيك سس قارچش كه هيچ فرقي با شاتوبريانش ندارد. راستي يعني آن روزها كه صادق هدايت روي اون صندلي كنج كنار پنجره مي‌نشست نمي‌گذاشتن سيگار بكشد؟

پ.ن) ترجمه انگليسي شعر را اين جا بخوانيد.

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 22:30  توسط حمید رضا  | 


آدميزاد است ديگر بانو، از شش صبح كه سر پا باشد، نعشش مي‌رسد به نيمه شب. شما هم كه بانويي هستي سرشلوغ و مشغول‌ِِ مهماني بازي و مهمان نوازي و يا در رفع و رجوع امور جشن‌ها و گپ زدن با شاهزادگان روس و كلنل‌هاي انگليسي در گشت و گذار ِكافه‌هاي تهران به ياد ايام خوش پاريس و پياده روي در خزان بلوار پهلوي با مرور خاطرات شانزليزه. شب‌ها هم كه يحتمل وقت سينما توگراف است كه مي‌گويند بيست و چهار نشان مي‌دهد و هر شب كه بيني افسون است و گر نه افسوس. حقا كه با اين همه مشغله ديگر وقت به مجانين روزگار و بنده حقير نمي‌رسد. اميد كه روزي شرح احوال ما هم در وقايع اتفاقيه چاپ شود تا صبحگاه كه همراه چاي آن را مرور مي‌كنيد، از نديمه‌اي كسي حالي هم از چاكر بپرسيد.

شب بخير.


+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 19:31  توسط حمید رضا  | 


كار بهترين مخدره براي فراموشي چيز‌هايي كه تو زندگيت نداري.


+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 13:20  توسط حمید رضا  | 


اولين كسي كه در محل كار جديد آدم بايد باهاش حسابي رفيق بشه، آبدارچي شركته. آقا رضاي ما مرد رديفي است. چاي مي‌آورد تند تند، قند پهلو، داغ و دم كشيده و به قولي دبش ِ دبش.
 
+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 14:56  توسط حمید رضا  | 

از قوانين جديد مورفي است به گمانم، تا روزي كه دنبال كار مي‌گردي حتي اگه چند ماه شده باشه، به همه عالم و آدم هم سپردي، اما يه كارم پيدا نمي‌شه كه يك دهم شرايط مورد نظر تو رو داشته باشه. ولي همين كه به يه شرايط حداقلي راضي مي‌شي، قول همكاري مي‌دي و مشغول كار مي‌شي، ظرف يك هفته سه تا پيشنهاد ديگه بهت مي‌شه يكي از يكي وسوسه انگيزتر.


+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 14:48  توسط حمید رضا  | 


ديالوگي داره سيامك انصاري در فيلم بي‌ پولي كه بي نظيره : " بابا ول کنین این مفهوم انتزاعی رفاقت رو! "

فيلم كه تموم شد، داشتم به اين فكر مي‌كردم چقدر اين مفهوم – رفاقت - چالش داشته تو ذهن و شايد تو زندگيم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 0:21  توسط حمید رضا  | 


خانوم پومره: اشتباه نمي‌كنم؟ داري آهنگ مبارك باد عروسي گوش مي‌كني؟

ديان: آره اين مضحك ترين آهنگيه كه مي‌شناسم.

خانوم پومره: با موسيقي نظامي اشتباهش نگرفتي؟

ديان: نه

خانوم پومره: دختركم مي‌دوني كه اين آهنگ رو وقتي مي‌زنن كه آقاهه با لباس پنگوئن‌ها و خانمه عين كيك خامه‌اي در كليسا جلوي كشيش حاضر مي‌شن تا عقدشون كنه؟

ديان: آره.

خانوم پومره: اِ ؟ و اين به نظرت خنده دار مياد؟

ديان: مراسم جشن و پايكوبي كه قبل از هر فاجعه‌ي بزرگي به پا مي‌شه، مضحكه ...

اين هم پاييزانه‌اي (بر وزن عيدانه) براي فرا رسيدن پاييز و پيش قدمي‌اش در استقبال از ما.

«عشق لرزه» مانند تمامي كارهاي اريك امانوئل اشميت نمايشنامه‌اي تو در تو است، كه احساسات و روابط انساني رو با زيركي بي‌نظيري زير ذره بين مي‌بره.

پ.ن1 ) راستش اين تيكه از كتاب را براي شوخي با رفيق شفيقي انتخاب كردم. آرش جان مبارك باشه.

پ.ن2 ) عكس از اينجا با معرفي ايشون

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 21:59  توسط حمید رضا  | 



هيچ گاه فكر نمي‌كردم حركتي چنين نمادين، اين گونه با واقعيت جهان پيرامون براي مبارزه با ظلم عجين بشه.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 10:32  توسط حمید رضا  | 


لافش رو زياد زدم، بگي نگي پرت هم نگفتم. يعني تو زندگي ‌تا جاي ممكن بهش عمل كردم، اونم با كلي تلاش و تمرين و ممارست. شايد الان چهار – پنج سالي باشه كه به اين درجه از آگاهي در مورد سپري كردن روزگار رسيدم. اما خوب امروز كه همه چيز در همه چيز تنيده شده، انقدر كه هيچ چيز و هيچ كس سرجاش نيست. امروز كه گه گيجه مي‌گيره آدم از اوضاع و احوال، دقيقا امروز كه شب پيش تا صبح حتي يك ثانيه هم نخوابيدم، بايد باور داشت تمام اون حرف‌ها چيزي بيش از يه لاف بوده، امروزه كه بايد به قول آيدا كارپدي‌ام وار زندگي كرد.

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 13:1  توسط حمید رضا  | 


برو ايگناسيو! به هيا بانگ شور انگيز حسرت مخور!

بخسب! پرواز كن! بيارام! دريا نيز مي‌ميرد.

 

 

لوركا: مرثيه‌اي براي « ايگناسيو سانچز مخياس »


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 14:5  توسط حمید رضا  | 


تنهايي‌هاي هر كسي سرمايه‌ي زندگيه اون آدمه، ارزون نبايد از دستشون بده.


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 13:56  توسط حمید رضا  | 


مي‌خواهم تا به من نشان دهند راه رهائي كجاست

اين ناخدا را كه به مرگ پيوسته است.



لوركا: مرثيه‌اي براي « ايگناسيو سانچز مخياس »


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 13:47  توسط حمید رضا  | 


ظرفيت آدم‌ها در قبال دريافت محبت محدوده، اگه بيش از اندازه بهشون محبت كني يا اُوردوز مي‌كنن يا توهم ورشون مي‌داره كه وظيفه است و اگه نباشه يه چيزي كمه.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 13:35  توسط حمید رضا  |