تبليغاتX
صبا بی‌قرار
 

اين روزها به دلايل مختلف زياد به ادارات دولتي مي‌رم، خيلي برام عجيبه تقريبا هيچ كسي تو اين ادارات كار نمي‌كنه، از كارمند جزء گرفته تا مدير، از كارشناس ساده تا دكتر و مشاور وزارت‌خونه، فكر كنم آبدارچي اين ادارات چون دم به ساعت بايد براي كامندها و مديرهاي شركت چايي و خوردني ببرن خيلي بيشتر از بقيه زحمت مي‌كشن.

اول صبح تا ساعت 9 كه همه مشغول صبحانه هستن و ارباب رجوع نمي‌پذيرن بعدهم تا يه چرخي به اتاق‌هاي مجاور بزنن ساعت 11 مي‌شه كه تازه نوبت به خوندن روزنامه‌ها مي‌رسه و بستگي به افراد مختلف از سياسي و ورزشي مي‌خونن تا صفحه حوادث كه ببينن بالاخره دختر تو اون فيلمه خود بازيگره بود يا يكي ديگه يا پسره رو دستگير كردن يا هنوز فراريه. ظهر هم كه وقت ناهار و نماز مي‌شه و چه نمازي، انگار جعفر طيار مي‌خونن با تمام دعاهاي قبل و بعدش، بعد از ناهار نوبتِ سر زدن به همكاراي طبقات ديگه و زيرآب اين و اون زدن مي‌رسه تا نزديكي 4 كه مي‌يان تو اتاقشون و ميز كار رو مرتب مي‌كنن و اداره خالي مي‌شه، مديرهاي شركت كه با هم مي‌رن استخر و اونجا به ادامه تصميم گيري‌هايي كه از صبح وقت نكردن مي‌پردازن و بقيه كارمند‌ها هم كه مي‌رن مسافر كشي تا چند هزار تومني كاسب شن و دست خالي خونه برنگردن.

 

اين وضعيت و من در عرض دو سه ماه گذشته تو شهرداري‌هاي مختلف مناطق، وزارت مسكن، بنياد مسكن، وزارت كشور، وزارت بهداشت و چندين اداره و شركت دولتي ديگه هم ديدم، بعد مي‌گن چرا مملكت پيش‌رفت نمي‌كنه؟!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 11:18  توسط حمید رضا  | 

 

 

اگه اشتباه نکنم پریشب بود (چرا می گم اگه اشتباه نکنم، چون می ترسم مخم جابجا شده باشه) بعد از ساعتها کار سخت و طاقت فرسای روزانه و بعد از دو ساعت گیر کردن تو ترافیک بالاخره به سره خیابون خودمون رسیدم که یه متری پیچید جلوم و من با تیزی هر چه تمام ردش کردم، داشتم فکر می کردم که چقدر کارم درسته و اینها که دیدم بین زمین و زمان معلق شدم، تازه داشتم یاد تام و جری می افتادم (اونجایی که تام تو هوا داره می ره که به پایین نگاه می کنه و می افته) که پق محکم خوردم زمین و موبایل از دستم پرت شد وسط خیابون.

القصه موتور اولی و که رد کرده بودم پشتش دومی هم در کار بود که هیچ کدوم اون یکی و ندیده بودیم حالا من خونین و مالین داشتم دنبال همون پاره آجر (گوشی و می گم )می گشتم که یکی داد دستم و گفت این گوشی ها چیزیشون نمی شه از تو سخت جون ترن.

لنگون لنگون و با دست درد کن و سرو صورت خونین و مالین خودم و رسوندم خونه که دم در قش کردم.

 

البته الان در حال حاضر سُر و مُر و گنده ام و دارم وبلاگ می نویسم، انگار بجز کمی خراش کنار زانو فقط کمی مخم تکون خورده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 11:43  توسط حمید رضا  | 

 

همايون صداي خوبي دارد، دستگاه‌ها را خوب مي‌شناسد، با نوازندگان و آهنگ‌سازان خوبي هم كار مي‌كند ولي آلبوم‌هايش براي روزهاي كمي دل‌نشين است، كم پيش مي‌آيد كه بعد از مدتي بخواهم يكي از آلبوم هايش را دوباره گوش كنم. اما بر خلاف او هر بار يكي از آلبوم هاي شجريان بزرگ را گوش مي‌دهم بيشتر بر دلم مي‌نشيند و هر بار چيزي تازه از آن فرا مي‌گيرم.

"عشق داند" را ده‌باره، صدباره و هزار باره گوشش مي‌دهم و ذهنم رها مي‌شود در موسيقي و كلام، "شب، سكوت، كوير" را كه مي‌شنوم چون عاشقان شيدا مي‌شوم و با "دود و عود" در خلسه فرو مي‌روم و با "آسمان عشق" همچون عارفان به رقص و پايكوبي در مي‌آيم.

همايون خوب مي‌خواند، امّا بازاري مي‌خواند. آلبوم‌هايش را تصنيف‌ها پر مي‌كنند، موسيقي بي‌كلام ندارد، در آمد و پيش در آمد ندارد، بازي با گوشه‌ها ندارد، خلاصه بگويم چيزي كم دارد.

ولي وقتي استاد مي‌خواهد بخواند ابتدا موسيقي طنازي مي‌كند و ذهن شنونده را نوازش مي‌‌دهد، از اين‌ گوشه به آن گوشه مي‌رود، اوج مي‌گيرد و فرود مي‌آيد، سپس نوبت به آواز مي‌رسد و استاد چه‌چه مي‌زند، كه شرح هجران است و داستان فراق، تازه وقتي بي‌تاب مي‌شوي استاد تصنيف مي‌خواند كه طرب است و شادي و حكايت از وصال محبوب دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 21:25  توسط حمید رضا  | 

 

سرزمین رويايي بحث اعتقاد به خدا و دين و مسائل پيرامون اون رو شروع كرده، اومدم براش كامنت بذارم ديدم طولاني مي‌شه گفتم اينجا بنويسم بهتره، براي خودم هم مكتوب مي‌شه.

 

 مقدمه: در فلسفه گزاره‌ها رو به 3 دسته تقسيم مي‌كنن:

1_ گزاره هاي خرد پذير: اينها گزاره هايي هستن كه صحت‌شون از نظر فلسفي قابل اثبات باشه.

2_ گزاره هاي خرد ستيز: گزاره‌هايي رو كه از نظر فلسفي نفي اون قابل اثبات باشه و با منطق بتوان برخلاف اونها استدلال كرد رو در اين دسته قرار مي‌دن.

3_ گزاره هاي خرد گريز: اين دسته از گزاره ها اونهايي هستن كه از لحاظ فلسفي نه بتوان در تاييد و نه در رد اونها دليل آورد.

 

 اگه به تاريخ فلسفه و علم نگاه كنيم در مورد عبارت‌هايي نظير اعتقاد به خدا و اعتقاد به معاد و دنياي آخرت و... هنوز كسي استدلال بي‌نقصي براي اثبات اون‌ها بيان نكرده، ولي اين به تنهايي نشون دهنده عدم وجود خدا نيست چرا كه هنوز هيچ كدوم از منتقدين هم ادلّه فلسفي براي رد وجود خدا ندارن فقط احتمال‌هاي نبود اون و نظريه‌هايي مخالف با نظريه آفرينش و ... رو دنبال مي‌كنن.

 

از ديد من" اعتقاد به خدا " كه  سوال آغازين اين بحث هست در بين گزاره‌هاي خردگريز طبقه بندي مي‌شه كه ما هيچ حكم فلسفي چه در رد و چه در تاييد اون نمي‌تونيم بديم. وقتي هم از فلسفه و خرد كاري ساخته نباشه انسانها ( البته اونهايي كه در اين مورد فكر مي كنن) آگاهانه يا ناخود آگاه دست به دامن استدلال روانشناختي مي‌شن، يعني در حقيقت مي‌بينن كدوم حالت اعتقاد يا عدم اعتقاد به يك گذاره با ساير باورهاشون ( اونها كه از نظر فلسفي براي خود اثبات كردن ) سازگاري بيشتري داره و سپس اون رو به عنوان يك باور ثانويه مي‌پذيرن.

در مورد اعتقاد به خدا هم بحث مشابهي هست بعضي‌ها متناسب با باورهاشون اعتقاد به خدا رو و بعضي ديگر در راستايي هماهنگ با باورهاشون عدم اعتقاد به اون رو انتخاب مي‌كنن و اين مثل خيلي ديگه از باور‌هاي آدم‌ها مي‌شه بخشي از حريم خصوصي هر فرد كه بايد تمامي موارد مربوط به حريم خصوصي در موردشون رعايت بشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 19:26  توسط حمید رضا  | 

 

امروز من براي واريز چهارده هزار تومن و پرداخت دو تا قبض موبايل بيشتر از يه ساعت تو صف بانك وايساده بودم، خدا نصيب هيچ كس نكنه.

 

پ.ن) آقاي مسئول گيشه مي‌گفت اين سه روز ديوونه شدم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 19:12  توسط حمید رضا  | 

 

ببين ما دو روز رفته بوديم مسافرت چه اتفاقايي افتاده تو اين مملكت. من نمي‌فهم چرا همه آدم‌هاي وبلاگستان انقدر به اين گفته اخير رئيس جمهور ايراد گرفتن، به نظر من كه اين ايده فوق‌العاده‌ است. چه طور وقتي خاتمي ايده گفتگوي تمدن‌ها رو داد همه كف زدن و هورا كشیدن كه اين ايده شاهكاره ولي حالا همه مي‌گن اين چه حرفيه كه اون زده. به نظر من كه اين نظريه اخير ( دو بچه كافي‌ نيست و كشور ما ظرفيت 120 ميليون جمعيت را دارد ) بسيار نظريه خوبيه چون علاوه بر افزايش روابط خارجي ايران موجب رشد اقتصاد جهاني هم مي‌شه كافيه فقط به سودي كه با اين افزيش جمعيت كشورهاي مختلف مي‌برن فكر كنين تا به اثرات مثبت اون تو كل دنيا واقف بشین، براي مثال من چند تاش رو مي‌نويسم شماها هم  به جاي غر زدن بيشتر به اين حرف‌ها توجه كنين:

 

1_كانادا: مهاجرت نخبگان ايران به اين كشور حداقل دوبرابر مي‌شه كه خودش مي‌تونه سطح توسعه رو اونجا بالا ببره ( اين براي آمريكا، استراليا و ديگر كشورهاي مهاجر پذير نيز صادقه)

2_ تركيه: تعداد مسافرين هر ساله ايرانيان به آنتاليا و ديگر شهرهاي اين كشور به چندين ميليون نفر افزايش پيدا مي كنه و كلي ارز واردش مي‌شه.

3_ امارات: علاوه بر افزايش مسافرين دبي تعداد فوتباليست هاي ايراني كه در ليگ اين كشور بازي مي كنن به شدت زياد مي‌شه و موجب مي‌شه ليگ امارات و به دنبال اون سطح تيم ملي اين كشور رشد زيادي داشته باشه.

4_ مالزي: از اونجا كه اين كشور اولين ( از نظر تعداد ) توليد كننده كاندوم دنيا است بعد از چند ده كه دوباره مسئولين مملكت ما تصميم به كنترل جمعيت بگيرن و باز از اونجا كه 90 درصد فكر و ذكر مردم ما به مسائل زير شكم مربوط مي‌شه وضع اقتصادي اين كشور به شدت خوب مي‌شه.

5_آمريكا:‌ با افزايش جمعيت و عدم رضايت مردم از وضع معيشتي خود مردم در جهت تغييرات اساسي در ايران حركت مي‌كنن و نيازي به هزينه كردن از طرف اونها نيست.

6_ چين: بالاخره نمي‌شه كه اين 120 ميليون لخت باشن و لباس نپوشن پس تعداد زيادي از كارخانه‌هاي چيني مي‌تونن وظيفه تهيه پوشاك رو براي خيل عظيم اين جمعيت به عهده بگيرن.

7_ عربستان، عراق، سوريه: با افزايش جمعيت به طور طبيعي تعداد زائرين مكه و مدينه و نجف و ... به شدت افزايش پيدا مي‌كنه و اين كشورها به شدت از اين بابت كاسب مي‌شن. 

8_انگليس: اصولا هر اتفاقي كه در ايران مي‌افته حتما سودي براي انگليسي‌ها داره و گر نه اون اتفاق نمي‌افته.

...  

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 18:25  توسط حمید رضا  | 

 

ديروز براي بار دوم با دوستي رفته بوديم يه كافه كه اسمش رو نمي‌دونستيم بعد از چند تا پيشنهاد قرار شد اسمش و پيش خودمون بذاريم كافه گوش ماهي، حالا اين كه اين اسم از كجا پيدا شد داستانش مفصله، اينم كه جاش كجا است و چه جوريه هم سريه، هنوزم اونجا بجز چاي و كيك هيچي نخورديم كه مثلا بگيم قهوه‌ تركش خيلي خوبه يا فرانسه‌اش بده، خلاصه من اين كافه‌مون رو خيلي دوست دارم.     

 

 

حضور ديروزت و حرف‌هايي كه زديم خيلي خوب بود، كلي از فكر و خيال‌هاي اين روزها رو كم كرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 12:15  توسط حمید رضا  |