"نميآيي" از پشت تلفن اين رو ميگي. "حتما اين جوري راحتتره " اين و به خودم ميگم. حوصله شركت موندن ندارم، كارها رو كه جمع و جور ميكنم ميزنم بيرون. نور خورشيد كه به پس كلهام ميخوره، تازه يادم ميافته ناهار نخوردم. ساعت حوالي سه رو نشون ميده. هرچه فكر ميكنم جايي براي رفتن به ذهنم نميرسه. تا ميرداماد با ماشين ميرم. سر شريعتي كه ميرسم حوصله خونه رفتن رو هم ندارم، پياده از خيابون رودخونه مياندازم ميرم بالا. بايد جاي خوبي باشه حتي براي پياده رويهاي تنها، درختهاي بلند سايه خوبي كنار مسير آب درست كردن. صداي عبور آب دلنشينه. اين جاست كه ياد سيگار ميافتم.
از جلوي اون رستوران هميشه بسته رد ميشم. باز ياد گرسنگيم ميافتم. با خودم فكر ميكنم كي ميگه با شكم خالي سيگار نميچسبه؟! سيگار دوم رو روشن ميكنم
پ.ن) عكس از فيلم شاهين مالت
زمان يك معجزه است. ايمان آوردن به آن سخت است، اما براي آنها كه به آن باور
داشته باشند بسيار اميد و روشنايي بخش است.
و من به زمان سخت ايمان دارم . . .
فرانكي و جاني رو ديدم. شخصيت جاني يكي از دوست داشتني ترين شخصيتهايي است كه تا حالا ديدم. تلاشش براي رسيدن به خواستهاش و اعتماد به نفس و قدرت سخنوريش مثل همه فيلمهاي آلپاچينو بي ماننده.

به گمونم ارزش اين و داره كه سعي كرد تو زندگي شبيه اون بود.
ريشهايم را كه ميزدم بغضم گرفته بود ...
عصر ميروم سفر، آن طرف طبس جايي به نام ديهوك در دل كوير. دوربين ميبرم تا
شايد بعد از يك سال و نيم عكسي بگيرم كه بشه اسمش رو عكس گذاشت.