تبليغاتX
صبا بی‌قرار


شايد مهم ترين دستاورد اين روز‌ها اين است كه براي آدم‌ها قطعيتي قائل نباشم، براي هيچ كس.

 

عاشق اين پست جناب لاغر هستم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 13:46  توسط حمید رضا  | 

 

اين يه انتخاب كه آدم درد جانسوز يك حقيقت و قبول كنه يا سعي كنه درد‌هاي مزمن تو توهم موندن رو  مزمزه كنه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 14:5  توسط حمید رضا 

 

 

                      

تو چرا اصلاً خوشحال نیستي؟

 Viva España

VIVA SPAIN

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 10:23  توسط حمید رضا  | 

 

                    تقديم به Re و Mim  عزيز به پاس آدينه نوشت‌هاي قديمشان

 

يك

"هوا گرم است" اين اولين چيزي است كه در هشياري مي‌فهمم، اما خوشبختانه اثري از خورشيد نيست، هوا گرگ و ميش است و اين يعني خاطره. ملافه رويم را تا جاي ممكن دورتر پرتاب مي‌كنم. مي‌خورد به ديوار زير پنجره و زمين مي‌افتد. به جايش متكاي كنار تخت را بغل مي‌گيرم. فكر مي‌كنم هنوز كمي جا دارد براي خوابيدن.

 

دو

ديشب؟

ديشب؟

آهان، ديشب با شادي پيروزي اسپانيا به روي تخت آمدم، اس ام اس زدم و خوابيدم. گوشي رو نگاه مي‌كنم، جوابي نيامده. مي‌دانستم، اگر جوابي بود حس مي‌كردم. دوباره گوشي رو مي‌بينم ساعت هفت و نيم را نشان مي‌دهد. قبل تر بعد از گرگ و ميش هوا رو به تاريكي كه مي‌رفت دير شده بود، الان روشن كه باشد دير شده است.

 

سه

اولش هيچ حواسم به امروز نبود، اما خيلي زود به كسالت آدينه رسيدم. دور خودم مي‌چرخم، پشت ميز، روي تخت، تو اتاق آفتاب گرفته، جلوي تلويزيون، در آشپزخانه، در حمام، مدام مي‌چرخم بي اين كه سرم گيج برود. اما صداي همه از اين چرخ خوردنهايم در آمده است، حتي صداي گزارشگر تلويزيون هم در آمد كه مي‌گفت: تحقيقان دانشمندان نشان مي‌دهد چرخاندن بچه‌ها در هوا در دوران كودكي نمي‌دانم موجب چه چيزي در بزرگسالي مي‌شود.

 

چهار

مدام حواسم را پرت مي‌كنم تا يادم برود، اين همه كار است كه بايد انجام بدهم. پايان‌نامه خودش به اندازه ده تا كار سنگين ِ وقت گير ِ غير دوست داشتني از من انرژي مي‌گيرد. پشت ميز كه مي‌نشينم ذهنم هزار جا مي رود و دلم يك جا. بعد به خودم مي‌گويم: هي يو دلت مي‌خواست ذهنت يك جاي مي‌رفت و دلت هزار جا؟! بعد خودم به خودم فحش مي‌دهم و بي‌خيال همه آن نهصد و نود و نه جا مي‌شوم و همان يك جا را مي‌چسبم.

 

پنج

براي بيرون نرفتن از خانه من پيروز مي‌شوم، همه مي‌روند. كم پيش مي‌آيد اين گونه تنها در خانه باشم، شايد هفته‌اي يك نيم روز. آن‌هم براي مني كه عاشق تنهايي هايي اينجوري‌ام. حالا مي‌شود آدينه ديگر كسالت بار و گرم نباشد، مي‌شود موسيقي با صداي بلند گوش داد، مي‌شود با صداي بلند شعر يا ترانه خواند، مي‌شود حتي پشتك‌هاي پشت سر هم زد در هال خانه، مي‌شود چند ساعت بي‌خيال با دوستي تلفني حرف زد، مي‌شود حتي سنگيني حضور كسي را در كنارت حس كرد. 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 18:52  توسط حمید رضا  | 

And so it is
The shorter story
No love, no glory
No hero in her sky

My mind…my mind…

 

Damien Rice “The Blowers Daughter”

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 8:50  توسط حمید رضا  | 

يادت هست آن قديم‌ها برايم نوشته بودي "می بینی، این آدم ها و خاطراتشان هر قدر هم سنگین‌ات کنند باز با خودت می بریشان تا آن بالاها و هی مرورشان می کنی. "

مي‌داني هنوز هم من همون آدمم، هنوز هم آدم‌ها را با خودم مي‌برمشان آن بالا، هر چقدر هم خاطراتشان بيشتر باشد بيشتر مي‌برمشان، اصلا بايد آدم‌هايي را با خود برد كه خاطراتشان سنگين تر باشد، براي همينم هست كه آدم‌هايي كه آن شب در كوله گذاشته بودمشان اين هفته پايين بودند و تو را با خود به آبشار برده بودم و هي مرورت مي‌كردم، چايي خوردنت را، حرف زدنت را، آواز خواندنت را و برق ديدگانت را.

 

پ.ن1 ) عوض شدن اتاق دليلي بر دل كندن از اتاق نيست.

پ.ن 2) من هنوز هم تو همون فنجون آبي و با همون شيوه چايي مي‌خورم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 18:12  توسط حمید رضا  |