نميفهمم چه لذتي دارد ديدن فينال مسابقات دو 100 متر المپيك در ورزشگاه مسابقات، كه آدم حاضر باشد برايش 30 هزار يورو بپردازد. آن هم مسابقهاي كه كمتر از 10 ثانيه طول ميكشد.

اما مسابقه عجيبي بود، نفر اول در 20 متر آخر انگار داشت در شانزليزه راه ميرفت، رو به تماشاگران كرده بود و برايشان دست تكان ميداد.

عكسهاي بيشتر را در سايت مسابقات ميتوانيد ببينيد.
"پدر گفت : همه دارند، هر كس را نگاه كني يك چيزي دارد، اضافه يا كم. پدر نداشت. وقتي كف صابون سر و صورتش را مي پوشاند و مجبور بود چشمهايش را ببندد خم ميشدم و نگاه ميكردم. مادر هم فكر ميكنم نداشت. خيلي هاي ديگر هم نداشتند. اما پدر مطمئن بود، طوري كه انگار مال همه را ديده بود. شايد هم به خاطر من مي گفت. اما اين مسلم بود كه من داشتم، چيزي كه كسي نميديد، حتي اگر جورابم پايم نبود. وقتي – حالا را نمي گويم- با كسي حرف مي زدم همهاش فكر ميكردم بگويم، يك دفعه وسط حرفش بگويم: ببين من شش تا انگشت دارم، ششمي انگشت نيست. صبر كن تا نشانت بدهم. "
" نمي فهميد يا نخواست بفهمد. آدمها برايش همان شكل ابدي اين عكسهايي را دارند كه توي فرهنگها و كنار اسم انسان كشيدهاند. سر، گردن، سينه و پا. دوپا. پاي چپ پنج انگشت دارد."
نمازخانه كوچك من: هوشنگ گلشيري
با خودم فكر ميكنم تا حالا چقدر پيش آمده، كه وقتي با كسي حرف ميزدم فكر ميكردم به او بگويم، او غريبه نيست. بعد مدام نگاهشان ميكردم آدمهاي روبرو را، به صورتشان، گاه آفتاب سوخته و گندم گون، گاه سفيد و روشن و گاه سبزه و تيره، گاه ابروهايي كشيده و باريك و گاه ابروهايي پر پشت و زخيم، به لبهايشان نگاه ميكردم گاهي با خطي سرخ و گاه با خشكي و پوسته پوسته شدهگي ناشي از آفتاب سوختگي. بعد به صدايشان گوش ميدادم كه گاه سخت و خشن بودند و گاه نرم و لطيف، گاهي هم هيچ حسي در صدايشان نبود. بعدهم به مچ دستشان نگاه ميكردم، گاه چقدر نازك و استخواني و گاه چقدر درشت و زيبا و حتي گاه هوس انگيز. بعد تر حتي به پيشانيشان هم نگاه ميكردم آدمهاي با پيشاني كشيده آشناتر به نظر ميآمدند. اما آن حس آشنايي اوليه كمكم رخت بر ميبست شايد دو يا سه نفر بودند – هستند – كه آشنا بودند هرچند همين الان هم گاه به تمامي فكر ميكنم اينها هم غريبهاند؟
نمازخانه كوچك من شايد يك معجزه تازه است براي ايمان مجدد آوردن من به فرديت آدمها.
ديديد اين آدمهايي كه سه گانه ميسازند مثل كيشلوفسكي را، حالا سه گانه فرهنگي ما هم كامل شد (فيلم پلهاي مديسون كانتي، كليپ Dance me to the end of love و داستان نمازخانه كوچك من) ممنون خانوم واژه براي اين سه گانه فراموش نشدني.
درست است كه قرار گذاشتيم در اين سر شلوغي پايان نامه بجز داستان " نمازخانه كوچك من" داستانهاي ديگر كتاب نيمه تاريك ماه را نخوانم ولي قرار كه نگذاشتيم اين داستان را فقط يك بار بخوانم "سو " تاكنون چهار بار شده است.