روايت است: كه در دل مؤمن دو نور وجود دارد، يكى نور خوف و ديگري نور رجاء كه اگر آنها را در دو كفه يك ترازو قرار دهند، هيچ كدام از ديگرى سنگينتر نخواهد بود.
من چه ميدانستم كه خوف چيست و رجا كدام است. هر چند درسش خوانده و مشقش نوشته بودم. جهل مركب است ديگر، ندانسته سالي، ماهي يا هفتهاي يك بار هم براي كسي بلغورش ميكردم و به اسم معارف به خوردش ميدادم.
اما بايد باشي و ببيني كه اين پنج روز چگونه بين خوف و رجا به سر مىبرم، نه خوف محض دارم و نه رجاء محض. نه آنچنان است كه فقط بترسم و هيچ اميد نداشته باشم و نه آنچنان است كه همه اميد باشد و هيچ بيم نباشد. اين تردّد بين صفا و مروه همان تشكيك بين بودن و نبودن است.
كاش باشي، باشي و ببيني كه چگونه دل من به تو مؤمن شده است.
يك
در اين مملكت، اين تنها زندانها نيستند كه در اون به آدم تجاوز ميكنند، آدم حتي در اتاق خود و روي تختش هم احساس آرامش و امنيت نميتواند بكند. ساعت به پنج صبح نرسيده كه خورشيد خانوم اشعههاي نورش را دارد به زور در پاچه من فرو ميكند.
دو
رگ گردنم گرفته، شب بد خوابيدم، اگر بشه اسم هر ده - بيست دقيق پريدن رو خوابيدن و نه چيز ديگري بر همين وزن گذاشت.
سه
ميروم دوش آب سرد بگيرم تا كمي خنك شوم. از حمام كه بيرون ميآيم «شهر شيشهاي» پل استر را دستم ميگيرم و ولو ميشوم روي تخت. كمي بعد باصداي بلند موزيك از خواب ميپرم، نميدانم زير لب دو سه فحش آب دار ميدهم يا نميدهم كه ميفهمم پشتم از عرق خيس شده، اين بار اما حتما ميدهم. پس كي اين تابستان كوفتي تمام ميشود خدا ميدانند.
چهار
«من خودم به همه چيز اعتراف ميكردم، ديگه نياز به ترور شخصيتي نبود.» اين را هر بار كه از جلوي آينه رد ميشوم ميگويم. با اين كه اولش كلي سفارش كردم، اما مردك ديروز انقدر موهايم را كوتاه كرده كه شبيه احمقها شدهام چيزي مشابه « فارست گامپ ». تو اين اوضاع و احوال همين قيافه مضحك كمبود به گمانم تا همه چيزمان به همه چيزمان بيايد.
پنج
من از مسئولين سازمان تربيت بدني و فدارسيون فوتبال كمال تشكر را دارم، كه حداقل اين ليگه به اصطلاح حرفهاي فوتبال دوباره راه اندازي شد، تا در اين آدينه براي فرار از فضاي خواب آور نت، گرما، بي حوصلهگي، تنهايي و سر و صداي بنايي در و همسايه بشينيم و با طيب خاطر بازي حساس استيل آذين و صباي قم را نگاه كنيم.
صد بار بيشتر گوش داده بودمش، پنهان چو دل نور بخش را ميگويم. اما امروز چيز ديگري بود هر بندش با جانم عجين بود. آنجا كه ميگفت:
سـوگنــد بر چشمـت که از تـو تــا دم مــرگ
دل بــر نمـیگیـــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
آشــفـــتـــه تــر ز آشـفــتـــگـــــان روزگـــارم
از غــم بـه زنـجـیـرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
يادم آمد چقدر با هم گوش داده بوديمش:
صـد نـقــش برانگـیـــزم، بــا روح درآمـیـــزم
چـون نقـش تـو را بینـم، در آتشـش انـدازم
جـان ریختـه شـد بر تو، آمیختـه شـد بـا تو
چون بوی تو دارد جان، جان را هلـه بنوازم
و چقدرهنگامي كه دستانت را گرفته بودم زمزمه كردم:
دل جای تو شد وگرنه پرخون کنمش
در دیـده تویـی وگرنه جیحـون کنمش
امیــد وصــال تـوسـت جــان را ور نـه
از تــن به هــزار حیـلــه بیرون کنمش
اما امروز باورش كردم تمام بيتها، مصرعها، كلمات و هجاهاي اين شعر را:
نه ستــارهی سـرشـکـی، نه مـهـی، نه
ماهتـابی
نه به دل قرار و صبری، نه به چشم خسته خوابی
شده دل ز غصه خونیـن، همه جا سکـوت سنگین
ز فــراق نـــالـــم امـــا نــدهــد کــســم جـــوابـــی
نگــر ای سپهــر گــردون چـه کنــی دل مــرا خـون
نفـســـی ز عـمـــر مـانــده چـو حـبـــاب روی آبـی
نه نـسـیــــم ســـرد آبـــی، نه شـــرار آفــتــــابـی
تــو هــم ای نــگــــاه گیــرا ز چــه بـر دلــم نتـابـی
بـه شـکـوه تلـخ مستـی، به ستـارههای هستـی
هـمـــه تـیـــرهروزیــم مــن تــو زلالـــی شـــرابـــی
مــنــم آسمـــان ابـــری، تــویــی آفـتـــاب شرقـی
بـه امـیـــد آن پـگــاهـم کـه بـرافـکـنـــی نـقــابــی
بـه امـیـــد آن پـگــاهـم کـه بـرافـکـنـــی نـقــابــی
بـه امـیـــد آن پـگــاهـم کـه بـرافـکـنـــی نـقــابــی
خوب اگر اين آقايي كه تمام نون شبهايش را مديون صدا و سيما و اين اواخر مديونجعبهي جادوي ضرغامي است، اين جور قربون صدقه آن نرود جاي تعجب دارد.
جاي تعجب هم دارد اگر او مثل اسلافش سيستم پرونده سازي براي تخريب كسي چون استاد شجريان راه نيندازد. اما جالب است هيچ پروندهاي كلفت تر از پخش صداي استاد در تلويزيون رژيم پهلوي پيدا نكرده تا آن را علم كرده و خود را مطرح كند.
راست ميگويند كه بعضي خودشان با كارها و هنرشان بزرگ ميشوند و بعضي با تخريب بزرگان قصد بزرگي دارند.
امروز آخرين روز كلاس عكاسي بود كه به بچههاي يك مدرسه راهنمايي تو دورهي تابستاني درس ميدادم. شايد نقطه عطف اين تابستان همين بود، سر و كله زدن با يه مشت بچه بازيگوش و شيطون كه از سر و كول هم بالا ميرفتن و كلاسي كه در ذهنم قرار بود توش بيش از عكاسي به بچهها خلاقيت ياد بدم. كلاسي كه در اون از روانشانسي، زيبايي شناسي، تاريخ تمدن و خيلي چيزهاي ديگه گفتم و با بچهها از تجمع، تاتر، سينما و طبيعت گردي حرف زديم.
ميدونستم براي بچهها به خاطر خارج بودن از كليشه هميشگي معلمها استاد دوست داشتني هستم. اما نميدونستم انقدر كه در جلسه آخر سه نفر موقع نقد كلاس و روش تدريس به شيوه زبون خودشون گفتن شما بهترين معلمي بودي كه تا حالا داشتيم و اگه ممكنه توي سال هم كلاس و ادامه بدين.
ماجراي دادگاه امروز رو كه ميديدم و حكايت درگيريهاي پنج شنبه رو كه ميخوندم و ميشنيدم، حس خوبي نداشتم از اين كه دو روز گذشته رو سفر رفتم. شايد اگر پنجشبه بودم هم هيچ فرقي نميكرد، اما خوب يه حسي الان در درونمه كه ميگه كاش تو مراسم بهشت زهرا بودم.
حرف زياد دارم اين روزها براي زدن از همه چيز، اما به قول شاملو : «وقتی سنگفرشها غرق خون است و از همه طرف صدای گلوله میآید، کدام ابلهی مینشیند با ماه راز و نیاز بکند؟ و اگر کرد، کدام کس میایستد برایش کف بزند؟»
پ.ن 1) عنوان تيتر، مصرعي از غزلي از رفيق و پاي سفر اين روزهاست.
پ.ن 2) سخن شاملو از كتاب: گزینگویهها و ناگفتههای شاملو، لالایی با شیپور است.
صدايت را دوست دارم. راستش را بگويم، اولها نميشناختمش. صداي مبهمي بود ميان صدها صداي ديگر، يكي از ميان همه صداهايي كه از هر سو به گوش ميرسيد. انقدر كه فرقي نميكرد اگر يك روز يكيشان را نميشنيدي. اما روزها كه گذشت، صداها كه كم شد. هر صدايي شناسنامه خودش را پيدا كرد. هر كس آدرسي داشت براي خودش، اين يكي ريز است. آن يكي پر ابهت است. آن ديگري در دلش ترس دارد. ديگري هم در درونش نفرين دارد. آن صدا هم غم دار است. اما زمان دارد طنين صداي تو را در گوشم جاودانه ميكند. صداي تو، بيش از هر چيز شبيه صداي همهي دختران سرزمين من است، صدايي است كه در دلش ترس دارد، غم دارد، نفرين دارد، صدايي كه با همه اينها در دلش، شجاعت دارد، شادي دارد اميد دارد. اين ها همه نشاني صداي توست كه هر شب يكيشان را كشف ميكنم وقتي در بانگ الله و اكبر با تو هم صدا ميشوم. ديشب نوبت كشف اراده ات بود در صدايي كه تنها تكبير ميگفت. كاش ميشد و دلم ميآمد بيش از دو سه دقيقه صبر كنم، تا تمام آن نيم ساعت را سكوت ميكردم و به صدايت گوش ميدادم. خدا را چه ديدي شايد امشب نوبت كشف شيريني صدايت باشد.
امروز ناهار - كباب كوبيده آشغال ِ چرب و دوغ خانگي – كه تموم شد، بعد از روزها به خواب شيرين بعد از ظهر فرو رفتم. زنگ گوشي كه به صدا در اومد. در دوراهي خواب و بيداري بودم كه تا اومدم اگه مزاحمي بود بگم: خدا به زمين گرم بزنتت، اسم تو رو رو صفحه گوشي ديدم و پيش خودم گفتم: «خدا تو يه بغل گرم بندازتت.»
الان هرچي كه ميگذره، دارم فكر ميكنم عجب جملهاي در ناخود آگاهم شكل گرفت. اين از اون نفرينهايي است كه بد ميچسبه، مخصوصا اگر بغل مورد نظر همين دور و ورها باشه.
وقتي بودن تو محيطهاي دانشگاهي و تمام شور و شوقها و هيجانهاي دانشجويي و دوست داشته باشي، وقتي نميتوني دكترا بخوني، اون وقته كه به سرت ميزنه يه فوق ديگه بخوني.
حالا كه قراره فكر نون رو از تو سرت بيرون كني و برا دلت درس بخوني ميشيني و رشتههاي مختلف رو رديف ميكني، فلسفه، روانشناسي، جامعه شناسي و مطالعات زنان، پژوهش هنر و ... با آدمهاي نزديكت حرف ميزني و بعد با خودت كلنجار ميري. از هيچ كدوم نميشه گذشت، هر كدوم لذتهاي خودش و داره. زيبايي ساعتها فرو رفتن در تفكر، بررسي كوچك ترين رفتارهاي انسانها، تحليل حركتهاي اجتماعي و گم شدن در درياي بيكران هنر. كاش ميشد همشون و خوند.
اما خوب چاره چيه از هركدوم بشه چشم پوشي كرد از جامعه شناسي نميشه. اينه كه كتابهاي كنكور جامعه شناسي شما را به نازل ترين قيمت خريدارم.

رضا: میدونی چند وقته پدر منو درآوردی؟ هی دوا، دکتر، آزمایش ... من اصلا بچه نمیخوام، تو رو هم اینجوری نمیخوام. توی قبلیت کجا رفته؟