بعد از يك سال و نيم پايان نامهام تمام شد. اما آن لحظه كه در كنار اساتيد داور و راهنمايم ايستاده بودم تا نمرهام را اعلام كنند، وقتي داشتم به روبرويم نگاه ميكردم و دوستانم را ميديدم كه در كنار خانوادهام ايستاده بودند. انگار به چيزي بيشتر از يك مدرك تحصيلي رسيده بودم. دوستاني را كشف كرده بودم كه ارزششان برايم هزار برابر شده بود. مقداد و همسرش با محمود شب قبلش آمده بودند، نجوا و هستي و رضا نيز كه با من و خواهرم دو روز زودتر به اصفهان رفته بوديم و حضورشان كلي دلگرمي بود.
منشي گروه ميگفت: اينجا فقط گه گداري روز دفاع مادر و پدر دانشجويان در جلسه شركت ميكنند، اما شما چقدر دوستان نزديك داريد كه همه از تهران براي جلسه دفاع شما به اصفهان آمدهاند. تازه نميدانست 5-6 نفر ديگر هم بودند كه اگر مشكل پيش نميآمد حتما خود را ميرساندند و من هم برايش نگفتم ريرا چقدر نگران بود و دلهره داشت و وقتي ديده بود زمان دفاع طولاني شده، چند بار با خطم تماس گرفته بود و چه ذوقي كرد وقتي نمرهام را از پشت تلفن شنيد. ميگون كه برايم هورا كشيده بود آن روز و حامد و محسن و ميثم و الهام و سينا و حميد و خيليهاي ديگر كه در كمتر از چند ساعت همگي زنگ زدند و از چند و چون دفاع جويا شدند.
هيچ كاري سخت نيست، وقتي دوستاني داشته باشي كه باورت داشته باشند.