تبليغاتX
صبا بی‌قرار

تو رو مي‌بينمت شايد يه روزي، مثلا پونزده - بيست سال ديگه، وقتي كه من يه آدم كاملا جا افتاده شدم. يه روزي كه موهام ديگه كاملا كم پشته و ريش‌هاي بلندم نصفشون رو به سفيدي زده، يه روزي كه كمي چاق‌تر از امروزم هستم و يه پالتوي بلند مشكي پوشيدم.

تو رو مي‌بينمت بعد سال‌‌ها، با تمام جذابيت‌هاي زني به سن و سال خودت و اين كه خودت مي‌دوني هرچي از سنّت مي‌گذره زيباتر مي‌شي.

تو رو مي‌بينمت - شايد به اتفاق - نمي‌دونم كجا، شايد تو يه كشور ديگه، شايد تو فرودگاه، شايد تو يه كافه يا حتي تو خيابون. بي اهميت زياد دادن به آدم‌هايي كه ممكنه با من يا تو باشن، كمي حرف مي‌زنيم، شايد پنج يا ده دقيقه يا اگه جايي برا نشستن باشه كمي بيشتر، يك يا دو ساعت. بعد موقع خداحافظي وقتي ميام جلو تا هم و بغل كنيم، آروم در گوشت مي‌گم: "مي‌دوني، من هنوز عاشقتم."


+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 19:6  توسط حمید رضا  |