بني آدم، بني عادت است و دلخوش عادات و روزمرهگي ها؛ پابسته شهر و ديار خويش و گريزان از جوش و خروش. ليکن مشيت ذات روزگار بر اين مقدر است تا گاه، ديدار مه رويي، تلاطمي در مرداب ساکن زندگي آدمي افکند و در محاکات روزگار زمينه و اسباب آزمايشي مهيا گردد.
پس آنان که اهل بصيرتند بر کرده خويش به ديده ترديد مي نگرند و از دل فراز و فرود زمانه راه خويش را به سمت مبداء هستي باز مي شناسند و چشم بر زيباروي بسته، چندي طريق ذكر و شكر و خدمت و طاعت و ايثار و قناعت و تحمل و توكل بر ميگزينند.
و غير چون من، ره و رسم رندي پيش گرفته، حكميت روز جزا را شيرينتر از فراق آغوش معشوق و دل به مجاهده بستن را آسانتر از چشم از مشاهده بر گرفتن دانسته و با دلي آشفته و شوري در سر به جرگه حلقه به گوشان معشوق درآمده، در پي جفاي او ايامي چند سپري كرده و باقي عمر چون سعدي با ضميري روشن حكايت آن دوران بر سر هر كوي و برزن باز گويند.
پ.ن1) تقديم به مه روي اين روزها
پ.ن2) فكر اين گونه نوشتن را مصطفي در سرم انداخت كه بايد از او تشكر كنم
پ.ن3) با اين همه سعدي استاد است و ما همه شاگردانيم